"waiting for the miracle " رو با من بشنوید.
نوع خاصی از دلتنگی هم تعلق می گیره به دلتنگی برای کتابها. برای زندگیی که با خوندن کتابی،توش سهیم میشی.
امروز کتاب ِ "و نیچه گریه کرد" تموم شد و حس میکنم چه قدر دلم برای نیچه،برای دکتر برویر،مکالمات شون،آزمایش هاشون و نامه هاشون تنگ میشه. وقتی این کتاب رو می خوندم فارغ از اینکه چه قدر معمولی و کم سوادم برای درک کامل حرف هاشون،از فهم جریاناتی لذت می بردم. گاهی ترس های خودم رو لابه لای حرف هاشون پیدا می کردم و با دقت بیشتری می خوندم،اما نهایتا انگار این دو،دوست های من بودن که با پایان کتاب مجبور بودم ازشون جدا بشم.با حداقل سرعت و طمانینه ی بسیار این کتاب رو خوندم و فکر می کنم یک ذره بزرگ شدم که شتابزدگی رو نمی پسندم...
اول فیلم ـش رو دیده بودم و اوایل کتاب انگار یه انسان بی فرهنگ داستان کتاب رو برام اسپویل کرده بود اما رفته رفته این حس از یادم رفت و مجذوب کلمات و داستان شدم. بدون شک خوندن کتابش هم به همون اندازه یا بیشتر،برای من تکان دهنده بود.
تکه هایی از کتاب رو یادگاری اینجا بنویسم...
بریم باهم هم سفر این کتاب بشیم ( :
_____________________________________
مشخصات کتاب:
نویسنده: اروین یالوم
مترجم: مهشید میر معزی
ناشر: نشر نی
این کتاب رو می تونین به طور قانونی از اپلیکیشن طاقچه و فیدیبو مطالعه کنین.
____________________________________________________________________
در حالیکه فراموش کرده ایم که آرزوی زئوس برای انسان ها رنج کشیدن بود. امیدواری بدترین ِ بدهاست،زیرا رنج انسان ها را تمدید می کند.
"دکتر برویر، من افسردگی را معالجه نمی کنم،بلکه آن را مطالعه می کنم.افسردگی بهایی است که آدم برای شناخت خود می پردازد. هر چه عمیق تر به زندگی بنگری،به همان مقدار هم رنج می کشی."
شما می خواهید پرواز کنید،اما بدون یاد گرفتن پرواز نمی توان پرید. باید اول راه رفتن را فرا بگیرید و در این راه اولین گام،قبول این واقعیت است که کسی که از خود اطاعت نکند،باید از دیگران دستور بگیرد. مطیع دیگران بودن،ساده تر،بسیار ساده تر از فرمان دادن به خود است.
در آن نامه ادعا کرده بودم که اصولا دو نحوه زندگی وجود دارد: گروهی دنبال آرامش روح و خوشبختی اند و آنها معتقد و مجبورند به این عقیده ی خود متکی باشند و گروه دیگری دنبال واقعیت می گردند. اینها از آرامش روحی بی نیازند و باید زندگی خود را وقف جست و جو برای شناخت کنند. پس این موضوع در بیست و یک سالگی بر من روشن بود. حال وقتش رسیده که شما هم آن را فرا بگیرید. این باید پشتیبان شما شود. باید بین راحتی و آسایش، و جستجوی واقعیت یکی را برگزینید! جست و جو برای شناخت و آزادی از بندگی تسلی بخش فوق طبیعی را انتخاب کنید،تصمیم بگیرید که چگونه می خواهید پیش بروید. اگر معتقد بودن را خوار بشمارید و بی خدا شوید،نمی توانید همان لحظه انتظار داشته باشید که به آسودگی خاطر افراد معتقد برسید! اگر خدا را بکشید،باید قلمرو آن معبد را هم که به آن تکیه می کردید،ترک کنید.
شما وضعیت را طوری تشریح می کنید گویی من در کمال آگاهی آن را برگزیده ام،اما انتخاب من آنقدر هم آگاهانه و عمیق نبود. تصمیم من مبنی بر بی خدایی، کم تر از روی آگاهی و بیشتر از ناتوانی در باور داستان های مذهبی بود. من علم را انتخاب کردم،زیرا تنها راه موجود برای کشف اسرار جسم بود. "پس خواست خود را از خودتان هم پنهان کردید. حال باید یاد بگیرید که زندگی خود را بپذیرید و شجاعت داشته باشید که بگویید : "من اینطور خواستم!" خواست،علامت مشخصه ی انسان ها برای کنترل بر روی خود و قدرت است."
اگر می خواهید به آن دسته ی قلیلی تعلق داشته باشید که از سعادت آزادی بدون وجود خدا لذت می برند،باید انتظار بزرگ ترین دردها را داشته باشید. این ها دو روی یک سکه اند. نمی توان هیچ یک را به تنهایی تجربه کرد.اگر رنج کمتری می خواهید،باید خود را کوچک کنید. همانطور که فلاسفه رواقی کردند و خود را به بالاترین لذات سپردند.
نه فقط رشد،بلکه قدرت هم هست. درختی که می خواهد با غرور به سمت بالا رشد کند،نمی تواند چشمانش را بر روی طوفان ببندد. نیرو و شناخت خلاق با سختی و رنج به دست می آید. اگر اجازه بدهید از خودم نقل قول می کنم،چند روز پیش چیزی در این مورد نوشتم. نیچه مجددا دفترچه یادداشت خود را ورق زد و بعد خواند: انسان باید خروشی در خود داشته باشد تا بتواند یک ستاره ی رقصنده خلق کند.
گاهی برای فلاسفه گرفتاری درک شدن بزرگ تر از درک نشدن است. او می خواهد بیش از حد و دقیق مرا درک کند،سعی می کند دستور صریح و با دقت از من بگیرد. میل دارد راه مرا کشف کند و خود همان راه را برود. هنوز متوجه نیست که راه من و راه تو وجود دارد و نه فقط راه. اما مستقیما آن را از من نمی پرسد،به جای آن من را تحت فشار قرار می دهد و فشار های خود را طور دیگری وانمود می کند. یعنی سعی می کند به من اثبات کند که برملا کردن رازهایم برای روند پژوهش های ما غیر قابل اغماض است. به او کمک می کند به راحتی حرف بزند و فضایی انسانی بین ما به وجود بیاید. گویی یک لجن مالی دو نفره هم به معنای انسان بودن است! من سعی می کنم برایش روشن کنم که پژوهندگان واقعیت از طوفان ها و آب های کثیف هراسی ندارند. ما فقط از آب کم عمق می ترسیم!
یوزف،من همیشه معتقد بوده ام که انسان در درجه ی اول اشتیاق خود را دوست دارد،بعد شخصی را که مشتاق اوست.
سنگر اگر کور یا کر،باز در سکوت التماس می کند: مرا از یاد مبر!
کسی که به موقع و کامل زندگی کند،وحشتی از مرگ نخواهد داشت. کسی که هرگز به موقع زندگی نکند،قادر نخواهد بود به موقع بمیرد.پیروز و کامل زندگی کن! اگر آدم زندگی کرده باشد،اگر کامل زندگی کرده باشد،مرگ وحشتی نخواهد داشت! اگر به موقع زندگی نکند،نمی تواند به موقع هم بمیرد.
***