zemior

زمی ز اردیبهشت گشته بهشت برین

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

جادی

توسط هستیـ |

قاب آدمها

| یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲ | 14

stupid face رو با من بشنوید ( :

جادی آدمی‌ه که مستقلاً پیداش کردم و دوستش داشتم. آدمی‌ه که از هرچیزی که به نمایش میذاره لذت می‌برم. از هر بعدی که پیش می‌بره لذت می‌برم و یاد می‌گیرم. از اون آدم‌هایی که به خودت میگی خوب شد که شناختمش!!
ترم دوم دانشگاه من رو با لذت یادگیری پایتون آشنا کرد. زبان‌های برنامه‌نویسی دیگه‌ای رو هم بلدم، اتفاقا خیلی بیشتر از پایتون، اما از هیچ‌کدوم اندازه‌ی پایتون مقدماتی با جادی لذت نبردم.
هربار که رادیو گیگ رو گوش می‌دادم، ویدیوهای یوتیوب‌ش رو می‌دیدم، سخنرانی‌هاشو گوش می‌دادم، علاوه بر اینکه چیزهای گنگی از دنیای برنامه‌نویسی به گوشم می‌خورد و آشنا میشدم، چیزهای غیرقابل پیش‌بینی‌ای هم یاد می‌گرفتم! راجع به همه‌چیز. هیچ‌کدوم از مفاهیم وابستگی معناداری به هم نداشتن‌.
جادی آموزگار خوبی‌ه. چیزهایی بیشتر یاد میده، چیزهایی که خودش از دنیا فهمیده و به دیگران کمک می‌کنه به کار ببندن و یادآوری می‌کنه چیزهایی هست که خودتون میرید یاد بگیرید و باید این رو یاد بگیرید، چیزهایی هم هست که مهم‌ترن، من فهمیدم و می‌خوام به شما هم انتقال میدم! به آدم یادآوری می‌کنه زندگی رو سخت نکن، لذت ببر، مثبت باش، زرنگ باش و به فکر یاد گرفتن باش.
این مصاحبه‌ش خیلی اتفاقی توی ویدیوهای پیشنهادی یوتیوب به چشمم خورد. فرض کن یه چیزی با این عنوان: ما یک جامعه هستیم! و توش بهتون میگه چطوری سر صحبت رو باز کنید و دوست پیدا کنید؟ شرایط حضور در یک جمع چیه؟ ما باید قدم‌های کوچیکی برای پیشرفت برداریم و چون کوچیکن ازشون منصرف نشیم و بعد دنبال قدم‌های بلندتر بریم. یک جا گفت آدم‌هایی که رمان می‌خونن بهتر دوست پیدا می‌کنن. یک جای دیگه هم گفت آزادی تنها چیزی‌ه که همیشه باید براتون مهم باشه. خوشم میومد از بی‌توجهی‌ش به جایگاهی که مخاطب‌ها براش در نظر گرفته بودن. راحت می‌گفت نمی‌دونم!
ازش یاد می‌گیرید به فکر نیازهای طبیعی‌تون باشید و عذاب وجدان نداشته باشید و این باعث میشه کسی نتونه بابتش ازتون اخاذی کنه و در ازاش از راه درستش وارد بشید و احتیاط کنید. نمی‌دونم، یک جوری به آدم میگه سختش نکن، سعی کن زندگی کنی، خوب زندگی کنی. ساده بگیری. در کنار این ساده‌گرفتن به آدمها و جامعه‌ت اهمیت بدی. به دیگران کمک کنی و سعی کنی مفید باشی. مسئولیت‌پذیری و مهربانی به آدمهای اطرافت.
دیدن این مصاحبه رو پیشنهاد می‌کنم. دنبال کردن این آدم رو پیشنهاد می‌کنم.

رادیو گیگ رو شنیدن و دیدن باعث میشه یک دانش حداقلی و یا بیشتر از اون از مسائل جدید و بحث برانگیز به دست بیاری. رمز ارزها و چیزهای دیگه. من احساس غرور می کردم وقتم رو گذاشتم چیزی دیدم که حالا می تونم بگم یکم بیشتر از قبل بلدم. آدم خودش متوجه نیست هر لحظه از حضورش تو شبکه های اجتماعی، تا چه اندازه بمباران اطلاعاتی میشه. چیزهایی که بعدا قابل دفاع نیستن...

روزهایی که از جادی خبری نداشتیم یا نمی دونستیم بالاخره سرنوشتش چی میشه، هرروز به ایمان پیام می دادم و باهم درباره ی جادی حرف می زدیم. اینکه چه قدر دوستش داریم!

داره چایی و بیسکوییت میخوره و تو رو همراه خودش میکنه یه دوری توی دنیا بزنید و چیزی یاد بگیرید. ( :

اگر خواستید از طریق وب سایتش دنبال کنید، اینجا هست. این هم لینک کانال یوتیوب ـش ((:

مواجهه با مرگ

توسط هستیـ |

قفسه کتابم

| یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲ | 12

به یاد جان، شخصیت اصلی داستان و تاثیر عمیقی که روی من داشت، این اثر بتهوون رو با من بشنوید.

این کتاب تقریبا اولین و سهمگین ترین گام من برای ورود به مسئله ی مرگ بود. تا قبل از این من با سیستم ابتهاج پیش می رفتم. از چی می ترسی باباجون؟ تا وقتی زنده ای نمردی، وقتی هم که می میری، دیگه زنده نیستی! اما بعد دیدم نه، مرگ چیزی بیشتر از این حرف هاست. آدم باید چیزی رو تجربه کنه تا از وجودش باخبر بشه، همینطوری نمیشه مثل الان مرگ محوریت افکار آدم باشه.

وقت هایی که با خودم و جهان بی رحمم، به بعضی از حرف ها میگم تسلی لوزرها! تو به چیزی که براش تلاش کردی نرسیدی، مجبوری هزار جور داستان ببافی و از همه ی ذوق و مهارت ادبی ت استفاده کنی تا معقول و ممکن به نظر برسه. راستش، بیشتر تسلی های مرگ هم برام چنین حالتی داشت. چیشد؟ دو نفر از عزیزترین آدم های زندگیم به سرطان مبتلا شدن. یک نفر از اونها خیلی سریع تر از تصورم داره از بین میره. من سرگردان بودم. فقط و فقط سرگردان. دارن می میرن. چی سر اونها میاد؟ چی سر من میاد؟ هزار فکر توی سرم می چرخید. که کاش اختیار همه ی روزهای عمرم رو داشتم و به اونها می بخشیدم. اونها هم مثل من کلی زندگی نزیسته داشتن و مرگ بی انصافی بود. بیا بپذیریم که زور مرگ در واژه ی سرطان بیشتر از زندگی ـه، حتی اگر بی رحمانه باشه. خود فردی که درگیره زودتر از بقیه رشد پیدا می کنه اما اطرافیان دیرتر. گاهی هم هرگز! من نمی تونستم. داشتم متلاشی میشدم. دنبال این گشتم مرگ چی میگه؟ آدمهایی که قبل از من به فکرش افتادن به چی رسیدن؟

یک زمانی خواهرم کتاب های زیادی درباره ی مرگ داشت. من هم فکر می کردم قوی ام و روزی همه شون رو می خونم. همین حین که درگیرش بودم، خیلی اتفاقی یکی از دوستانم دربار ی کتاب مواجهه با مرگ از برایان مگی نوشته بود. قبل از اینکه کتاب رو به پایان برسونم، ابدا انتظار چنین تاثیر و عمقی نداشتم. روند آرام داستان، تناقض ها، پرداختن به جزئیات زندگی و گفت و گوهای فلسفی ای که در جریان بود، آدم رو آرام آرام به عمق این اقیانوس متلاطم می کشوند. هرچه قدر که جان، شخصیت اصلی داستان، به مرگ نزدیک تر میشد، ناخودآگاه هراس بیشتری داشتم. از اینکه چطور قراره اتفاق بیفته. توی پیشگفتار دیدم حتی مترجم هم چنین احساسی داشته ( : می دونی، واقعا شجاعت می خواست ادامه دادن این کتاب. شجاعت می خواست توی این وادی قدم برداشتن. قلبم سنگین می تپید و می تپه. دنیا برام طور دیگه ای شده و مثل قبل نیست.

قبلا فکر می کردم حقیقت محض و بیان کردنش، همیشه بهترین راهه. اما این کتاب نظرم رو تغییر داد. نه اینکه الان مخالف این جریان باشم، اما قید «همیشه» رو از روش برداشتم و فهمیدم همه چیز به این سادگی ها نیست و گاهی وقتها دوان دوان حقیقت رو بیان کردن، کمک بیشتری به زندگی نیست! مثل خبر مریضی کشنده ی جان! که شاید خیلی بدتر می مرد، اگر با اطلاع زود هنگام از دنیا می رفت. چیزهای بیشتری داشت که زندگی رو زیباتر و مرگ رو معنادارتر کنه.

دنیام زیر و رو شده و حالم خوب نیست. تا مدتی گنجایش ادامه ی مطالعه درباره ی مرگ رو هم ندارم. از قبل هم تصور چنین حالی رو نداشتم، که الان بتونم بگم انتظارش رو داشتم، اما الان پشیمان نیستم. بهترین کتاب برای شروع بود ( :

کمی معرفی!

نام کتاب: مواجهه با مرگ

نویسنده: برایان مگی

مترجم: مجتبی عبدالله نژاد

ناشر: نشر نو

نسخه الکترونیکی این کتاب رو می تونین از طاقچه یا قیدیبو مطالعه کنین. اگر اشتراک بی نهایت طاقچه رو داشته باشین می تونین اونجا مطالعه کنین ((: قیمت نسخه ی کاغذی آدم رو وادار می کنه به نسخه ی الکترونیکی رو بیاره.

قسمت هایی از کتاب رو در ادامه ی مطلب آوردم!

پ.ن: اگر اهل خوندن توضیحات پایانی کتاب ها نیستین باید بگم بیماری هاجکین دیگه درمان پذیر شده. شانس زنده موندن توش خیلی بیشتر شده و حتی یک نفر رو دیدم که بیست و نه سال از بیماریش می گذره و هنوز زنده ست، اما جان باید می مرد ( :

ادامه مطلب
مشخصات وب
zemior من براتون از روزهای خودم می نویسم. روزهایی که دوست داشتم حرف بزنم و نشون بدم ( :
آرشیو وب
  • ۱۴۰۲/۰۵/۱ - ۱۴۰۲/۰۵/۳۱
  • ۱۴۰۱/۱۱/۱ - ۱۴۰۱/۱۱/۳۰
  • ۱۴۰۱/۰۶/۱ - ۱۴۰۱/۰۶/۳۱
  • ۱۴۰۰/۱۱/۱ - ۱۴۰۰/۱۱/۳۰
  • ۱۴۰۰/۱۰/۱ - ۱۴۰۰/۱۰/۳۰
  • ۱۴۰۰/۰۹/۱ - ۱۴۰۰/۰۹/۳۰
  • ۱۴۰۰/۰۷/۱ - ۱۴۰۰/۰۷/۳۰
  • ۱۴۰۰/۰۵/۱ - ۱۴۰۰/۰۵/۳۱
  • ۱۴۰۰/۰۳/۱ - ۱۴۰۰/۰۳/۳۱
  • ۱۳۹۹/۱۲/۱ - ۱۳۹۹/۱۲/۳۰
  • ۱۳۹۹/۱۰/۱ - ۱۳۹۹/۱۰/۳۰
  • ۱۳۹۹/۰۶/۱ - ۱۳۹۹/۰۶/۳۱
  • ۱۳۹۹/۰۵/۱ - ۱۳۹۹/۰۵/۳۱
  • ۱۳۹۹/۰۴/۱ - ۱۳۹۹/۰۴/۳۱
  • ۱۳۹۹/۰۲/۱ - ۱۳۹۹/۰۲/۳۱
  • ۱۳۹۹/۰۱/۱ - ۱۳۹۹/۰۱/۳۱
برچسب ها
  • قفسه کتابم (12)
  • قسمتی از زندگی (7)
  • قفسه فیلم (5)
  • قاب آدمها (1)
  • جایی که رفتم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای zemior محفوظ است .