zemior

زمی ز اردیبهشت گشته بهشت برین

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

من چگونه اروین یالوم شدم

توسط هستیـ |

قفسه کتابم

| یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۹ | 3

"l giorni" رو با من بشنوید.

اولین باره که دارم نظرم رو شسته رُفته و منسجم،قالب بندی شده جایی می نویسم و در واقع قبل از اون بیان میکنم.همیشه به خودم یادآور میشدم سکوت کردن وجهه ی بهتری داره برای کسی که علم و دانش چیزی رو نداره اما خب آدم دوست داره راجع به علایق ـش حرف بزنه،با ذوق از تازه هاش بگه و جایی ثبت کنه که امروز،چیزی بیشتر و بهتر از دیروزه. اگر این کتاب از پدربزرگ ِ مهربانم،یالوم،نبود جرات نمی کردم بازهم که چیزی بنویسم اما محبت و ارادتی که بهش دارم و پدربزرگ خطاب کردنش باعث شد احساس امنیت بکنم و بنویسم.

بیاید این سفر شورانگیز رو باهم شروع کنیم،نقد ِ کتاب هستیزه! ( :

 

  1. "چون در مسیری دایره وار در سفر هستم،هر چه به انتهای راه نزدیک و نزدیک تر میشوم، به عبارتی دیگر،دوباره به ابتدای راهم می رسم. به نظر می رسد به نوعی در این چرخش دایره وار مدام در حال صاف کردن و آماده کردن مسیر حرکتم هستم. حالا در قلبم خاطرات و اتفاقاتی زنده می شوند که مدت ها پیش در خاطرم به خواب رفته بودند"  
  2. "هرچه پیرتر میشوم پاسخ دادن به این سوال ها برایم سخت تر میشود. سعی میکنم بخشی از جوانی ام را دوباره تسخیر کنم. ولی وقتی اتفاقات را با خواهر و دوستان و عموزاده هایم چک می کنم،از اینکه این قدر متفاوت خاطره ها را به یاد می آوریم، شگفت زده میشوم.در کار روزانه ام هم،وقتی از بیمارانم می خواهم که اتفاقات اولیه ی زندگی شان را دوباره یادآوری و بازسازی کنند کم کم به این باور میرسم که ذات و طبیعت واقعیت های سپری شده،سست و شکننده و قابل تغییر زمانی است. همه ی خاطرات، و بدون شک همین هم که برایتان تعریف کردم،خیلی بیشتر از آنچه فکر می کنیم ساخته و پرداخته ی ذهن ما هستند."
  3. "می توان با معنا بخشیدن به زندگی،احساس سلامت کرد.همچنین با این مثال می توان مفهوم "مواج شدن" را توضیح داد. مواج شدن باعث می شود وحشت از مرگ بسیار بسیار کاهش پیدا کند. مواج شدن به این معناست که بخش هایی از خودمان را به دیگران بدهیم حتی اگر این دیگران را اصلا نشناسیم."
  4. "از جمله ای از نمایشنامه ی مکبث حیرت زده می شوم،آنجا که می گوید: «زندگی چیزی نیست جز سایه ای متحرک از بازیگری ناتوان که روی صحنه می خرامد و صحنه را می آراید و پرده ها را کنار میزند و بعد بدون هیچ حرف و نمایشی صحنه را ترک میکند.» "
  5. "در لحظه ی مرگ،علم به اینکه ما در این جهان به درستی زندگی کرده ایم،تسکین دهنده ترین همراهی است که می توانیم داشته باشیم."
  6. "من خودم همیشه از دیدن صحنه ای که آلن ویلیس تکه چوبی برای سگش پرتاب میکند تا سگ بدود و چوب را بیاورد،تکان میخورم. به محض آنکه خم می شود تا چوب را بردارد سگ پشت سرش می ایستد و آماده ی دویدن می شود. این لحظه برای سگ،لحظه ی بزرگی است چون حالا ماموریتی دارد... سگ هرگز ماموریتش را ارزیابی نمی کند،آن را سبک و سنگین نمی کند،فقط آن را می پذیرد و خود را به تمامی وقف انجام دادن ماموریتش می کند. می دود،شنا می کند و از هر مانعی می پرد تا به چوب برسد. و وقتی چوب را می گیرد، آن را برمی گرداند.چون ماموریت او فقط گرفتن چوب نیست بلکه می داند باید آن را برگرداند و به همین علت وقتی به صاحبش نزدیک می شود،سرعتش را کم می کند تا چوب را به او بدهد و وظیفه اش را به اتمام برساند و با اینکه از انجام چنین ماموریتی بیزار است،بازهم پشت سر صاحبش برای ماموریت بعدی منتظر می ایستد. او خوش شانس است که صاحبی دارد که برایش چوب پرتاب می کند.من نیز منتظرم تا خدا چوب مرا هم پرتاب کند. مدت هاست که منتظرم،کسی نمی داند کی نوبت من می رسد،ولی بالاخره او به من نگاه خواهد کرد، به من توجه خواهد کرد و به من اجازه خواهد داد تا ماموریتی را به انجام برسانم،همان طور که آلن به مونتی این اجازه را می دهد."
  7. "اینکه بدانیم خدا از آفرینش ما هدفی داشته،بسیار دلگرم کننده است. کسانی که به خدا اعتقاد ندارند در واقع خودشان باید برای خودشان چوب پرتاب کنند. اینکه با تمام وجود معتقد باشیم که جایی خارج از اینجا،هدف و معتقد باشیم که جایی خارج از اینجا،هدف و مقصدی ملموس و واقعی وجود دارد، چه قدر با اینکه حس کنیم زندگی هدفمند است،متفاوت است؟ اینجا جمله ی اووید به خاطرم می آید،وقتی که می گوید: «اعتقاد به اینکه خدایانی وجود دارند برای ما خیلی مفید است، پس بیایید باور کنیم خدایانی وجود دارند.» "
  8. " «از آنجا که من از آغاز تا انتها می چرخم، و خودم را بالا و بالاتر می کشم،وجودم را چون برزگری شخم می زنم و هرس می کنم، و به افکارم نظم می دهم و می کوشم اول از همه به خودم پند بدهم. پس تو هم،نه به خاطر کسی یا چیزی، به خاطر خودت، همانی شو که هستی.» «کسی که در زندگی اش "چرا" دارد می تواند با هر "چگونه"ای کنار بیاید.» «اغلب وقت ها ما بیشتر عاشق "طلب کردن"هستیم  تا "مطوب بودن"». "
  9. "کلمات ادیبانه آندره ژید حقیقت دارد. آنجا که می گوید:«تاریخ،داستانی است که اتفاق افتاده است و داستان،تاریخی است که ممکن است به وقوع بپیوندد.» "
  10. "به دیدگاه او درباره ی روابط انسانی که در داستان مشهور جوجه تیغی مطرح کرده است  دقت کنید:«هوای سرد باعث شد تا جوجه تیغی ها دور هم جمع شوند. آن ها می خواستند با کنار هم بودن گرم بمانند ولی تیغ هایشان باعث میشد همدیگر را زخمی کنند. در نهایت آن ها فهمیدند بهترین کار این است که از یکدیگر فاصله بگیرند و بیش از حد به هم نزدیک نشوند.» بنابراین به کسی که (مانند شوپنهاور)خودش گرمای درونی فراوانی دارد، توصیه می کند کاملا از دیگران فاصله بگیرد. "
  11. " «انسان هیچ گاه به خوشبختی نمی رسد ولی تمام عمرش را صرف پرداختن به کاری می کند که به نظرش با آن کار به خوشبختی می رسد. به ندرت بشر به اهدافش می رسد و اگر هم برسد،باز هم ناامید و مایوس است. اکثر انسان ها در پایان فقط کشتی شکستگانی هستند که بدون دکل و بادبان به ساحل برمیگردند و آنچا به این فکر می کنند که آیا خوشبخت بوده اند یا بدبخت و تیره روز. چون زندگی چیزی جز لحظه هایی که ناپدید می شوند،نیست و حالا همه چیز به پایان رسیده است.» "
  12. "عمیقا باور دارم کسی که به خوبی زندگی کرده و حسرت و تاسف عمیقی نداشته باشد خیلی آرام و بی سر و صدا با مرگ رو به رو می شود. این پیام را نه تنها بیمارانم بلکه نویسندگانی که روح بزرگی داشته اندفبه من منتقل کرده اند. نویسندگانی مانند تولستوی،که یکی از شخصیت های داستانش به نام ایوان ایلیچ،در جایی می گوید:«می دانم که خیلی بد خواهم مُرد چون خیلی بد زندگی کرده ام.» "
  13. "جمله ای از چنین گفت زرتشت به من می گوید: «اگر هدف و معنای خلقتم،رسیدن به همین زندگی ای است که به آن رسیده ام،خب پس دلم می خواهد یکبار دیگر زندگی کنم.» " 

 

_________________________________________________

ما بیش ترین تاثیر رو از کسایی می گیریم که دوست شون داریم و یادم نیست آخرین بار کی تا این اندازه شیفته ی آدمی شدم.وقتی شروع کردم به خوندن،فکر میکردم قراره فقط شاهد شکوه و برکت زندگی ِ فردی نویسنده بشم،هر چه قدر بیشتر می گذشت، گذشته ی خودم رو با گذشته ای که نقل کرده بود مقایسه می کردم و من رو به فکر فرو می برد. آرام آرام اما با سختی بسیار،یالوم ِ محبوب ـم داشت شکل می گرفت و توی هر فصل یه چیز تازه ازش می فهمیدم.یه موفقیت بزرگ که متواضعانه توصیف شده بود.داشتم گرم میشدم،کیف می کردم و عادت کرده بودم به قصه گویی ـش تا کم کم فهمیدم پدربزرگم به سن ِ خیلی پیری رسیده و مرگ موضوع دم  ِ دستی زندگی ـش شده. ناراحت شدم،مگه کسی که دوستش دارم،مگه یالوم،میتونه بمیره؟ صفحات آخر کتاب دلگیر بود،یکجا نوشته بود می دونم این آخرین کتابم خواهد بود و مطمئنم همونطور که من اشکم ناخودآگاه چکید،اون هم اشکی توی چشمش بوده...آه از مرگ... و کتاب تمام شد...

 من فهمیدم هیچ انسانی در این دنیا،هر چه قدر ستودنی،بی درد نیست.گره ها و ناکامی هایی در گذشته،مشکلات خانوادگی و هر چیز ناگوار و هولناک ـی قرار نیست همه ی حال و آینده ی آدم رو نابود کنن،قرار نیست هیچ وقت نشه خندید،نشه موفق شد،نشه دل گرم شد،فقط باید پذیرفت بعضی از غم ها،بعضی از دردها همیشه برای آدم می مونن و گریزی نیست. حالا با پذیرفتن ـش میشه همه چیز رو کنار هم گذاشت،به زندگی ادامه داد،تلاش کرد،در آغوشش گرفت و بعد هم...وقتی یالوم از زندگی ـش نوشت من فهمیدم آو،جمع گریزی،نوجوان مضطرب درون،مشکلات خانوادگی و یه سری چیزهای دیگه اگر میتونن درون اون باشن،پس من هم موجود حقیر و بازنده ای نیستم! من فهمیدم وقتی به حال ِ باشکوه آدم ها نگاه می کنیم باید در نظر داشته باشیم،این همه ی یک آدم نیست. خودم رو بابت غم هام،بابت نداشته هام بخشیدم! امیدی رفت توی خون ـم که نمیتونم توصیف ـش کنم. 

بیشتر از قبل فهمیدم رسیدگی به اضطراب مرگ چه قدر مهم ـه. چه قدر در ابعاد مختلف از رابطه ی شخصی افراد تا برنامه ریزی ها برای آینده اثرگذاره و مسئله ای نیست که وقتی به پیری رسیدم برم دنبالش. همین حالا نیازه که پیش برم. ذاتا مبرا ازش هم نیستم! وقتی از خط زیر چشم،تاز موی سفید بین موها و فکر به آدم هایی که 1400 به بعد به دنیا میان و قراره وقتی میخوان سن مون رو حساب کنن بگن اووو اون که مال یه قرن پیش ـه حتما مرده(پیش فرضی که خودم دارم!) پس یعنی من هم اضطراب مرگ دارم،همراه با چیزهای دیگه،مثل خوب زندگی نکردن! 

یالوم در تمام اوقات فراغتش و حتی زمانی که مشغول به کار جدی بوده،کتاب می خونده! رمان ها و کتاب های مشهوری که توی تاریخ ادبیات کنکور داشتیم... چه قدر به فهم و آگاهی ـش، چه قدر به فعالیت های جانبی ـش کمک کرده...با خودم تصمیم گرفتم خیلی بیشتر کتاب بخونم و هزینه ها رو بهانه نکنم. از هر جا و هر چه قدر شد مراقب ذهن خودم باشم و براش هزینه کنم! 

ایضا تصمیم گرفتم زیاد زیاد و عالی درس بخونم! یاد گرفتم اگر با مردم مهربان و رئوف باشم،موفق تر و اثرگذار ترم و هر کس گرگ تر،برنده تر همیشه درست نیست. من باید خودم رو آدم خوب و سالمی نگه دارم. 

به به! 

خب،سفر به پایان رسید! تا حالا چنین نقد کتابی دیده بودید؟! از دخترجوان ـی که ناشیانه کار خودش رو میکنه؟ (( :

مشخصات وب
zemior من براتون از روزهای خودم می نویسم. روزهایی که دوست داشتم حرف بزنم و نشون بدم ( :
آرشیو وب
  • ۱۴۰۲/۰۵/۱ - ۱۴۰۲/۰۵/۳۱
  • ۱۴۰۱/۱۱/۱ - ۱۴۰۱/۱۱/۳۰
  • ۱۴۰۱/۰۶/۱ - ۱۴۰۱/۰۶/۳۱
  • ۱۴۰۰/۱۱/۱ - ۱۴۰۰/۱۱/۳۰
  • ۱۴۰۰/۱۰/۱ - ۱۴۰۰/۱۰/۳۰
  • ۱۴۰۰/۰۹/۱ - ۱۴۰۰/۰۹/۳۰
  • ۱۴۰۰/۰۷/۱ - ۱۴۰۰/۰۷/۳۰
  • ۱۴۰۰/۰۵/۱ - ۱۴۰۰/۰۵/۳۱
  • ۱۴۰۰/۰۳/۱ - ۱۴۰۰/۰۳/۳۱
  • ۱۳۹۹/۱۲/۱ - ۱۳۹۹/۱۲/۳۰
  • ۱۳۹۹/۱۰/۱ - ۱۳۹۹/۱۰/۳۰
  • ۱۳۹۹/۰۶/۱ - ۱۳۹۹/۰۶/۳۱
  • ۱۳۹۹/۰۵/۱ - ۱۳۹۹/۰۵/۳۱
  • ۱۳۹۹/۰۴/۱ - ۱۳۹۹/۰۴/۳۱
  • ۱۳۹۹/۰۲/۱ - ۱۳۹۹/۰۲/۳۱
  • ۱۳۹۹/۰۱/۱ - ۱۳۹۹/۰۱/۳۱

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای zemior محفوظ است .